ღ♥ღ(¯`•.¸ تنها خداست که می ماند¸.•´¯)ღ♥ღ

.::من خوشبختم چون خدا رو دارم::.

هی...با تو هستم...با تو...



-!^  بیهوده متاز که مقصد خاک است ^!-
+ نوشته شده در  90/08/22ساعت   توسط فرناز  | 

محمد...علی...غدیر...

دست   در  دست   یدالله  در   غدیر خم   نبی                            

  با  کلام  ایزد  از مدح  تو دم زد یا علی

روز رحمت، روز عشق و روز فیض است این غدیر         

اکفیانی  ،  اکفیانی  ،  یا  محمد  یا علی

روز   کامل  گشتن   دین   است   و   اتمام    نعم                          

  هیجده   ذیحجه  یعنی  ، عید پیروز علی

...ایرانیان،همه مسلمونا، دوستای

خوبم عید مبارک...

+ نوشته شده در  90/08/22ساعت   توسط فرناز  | 

...


سلام خدای خوبم...بازم اومدم...اومدم که واست از عمق وجودم بنویسم...بگم که چقدر دوستت دارم و میخوام به تو برسم...کمکم کن...

+ نوشته شده در  90/08/09ساعت   توسط فرناز  | 

:-(


خداوندا مدتی بود تو را فراموش کرده بودم

خدايا به داده هايت شکر . به نداده هايت شکر . به گرفته هايت شکر .
چون داده هايت نعمت . نداده هايت حکمت . وگرفته هايت امتحان است.........

+ نوشته شده در  90/08/01ساعت   توسط فرناز  | 

 

 

. تا اطلاع ثانوی این وبلاگ تعطیله.

+ نوشته شده در  90/05/02ساعت   توسط فرناز  | 

 

  بچه ها تو رو خدا دعامون کنید کنکور قبول بشیم

دلاتون پاکه دعاتون زود مستجاب میشه

+ نوشته شده در  90/02/27ساعت   توسط فرناز  | 

خبر...خبر...

سلام دوستای خوب و عزیزم که فدای همتون (فرناز)

به خاطر امتحانات پایان ترم و کنکور تا 1 ماه نیستم

بعد از اون با 1 وبلاگ جدید میام.

!منتظر باشین!

بای بای

+ نوشته شده در  90/02/26ساعت   توسط فرناز  | 

خوشبختی...

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: “نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند”.

تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت: “فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود”.

شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد…

آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. “شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟”

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!

+ نوشته شده در  90/02/18ساعت   توسط فرناز  | 

و دیگر هیچ...

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم …

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما…

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد…

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه…کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است …

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی…

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت….

بگذارید تا می توانم بازی کنم

که فردا

با من بازی خواهند کرد

بگذارید بچه بمانم

+ نوشته شده در  90/02/18ساعت   توسط فرناز  | 



...روح من با دنده سنگین حرکت کن جاده ایمانم در

دست تعمیر است
...

آبجی گلم فدات شم مرسی که بهم سر زدی

خیلی دوست دارم....
+ نوشته شده در  90/02/12ساعت   توسط فرناز  |