تبليغاتX
ღ♥ღ(¯`•.¸ تنها خداست که می ماند¸.•´¯)ღ♥ღ

ღ♥ღ(¯`•.¸ تنها خداست که می ماند¸.•´¯)ღ♥ღ

به نام خدای خوبم...

 چقدر قشنگه این زمین با برکت

عجیبه!!! گاهی وقتا یه قسمتهایی از زمین اونقدر عزیز میشن

که آسمانم در سر خود آرزوی خاکی شدن میپروراند، و به حال آنها غبطه میخورد!

جمکران

نقطه تلاقی پیشانی ست با خاک

یعنی درست همون جایی که  غرور و تکبر قربانی میشن!

جمکران

قطعه ای از آخرین عاشقانه ای ست که خدا سروده و آهنگ بی نظیر اون رو تقدیم به حجتش کرده

جمکران

جایی که عشق برفراز اون می ایسته، دستهاش رو تا نزدیکی گوش بالا میاره و تکبیره الاحرام میگه.

تا فردای ظلم و جور رو با شمشیر حیدر در هم بکوبه...

جمکران

قله بلندی ست که دامنه اش پوشیده از پر و بال ریخته ی از خودگذشتگانی ست که میروند قله رفیع عشق را فتح کنند و پر و بالی دیگر بیابند:

شکسته بالی ما، میدهد بال و پری ما را

                                        اگر از صدق دل آریم ، روی التجا اینجا...

جمکران اجابت گاه همه حرفهای نگفتنی ست:

طلب کن با زبان بی زبانی هر چه میخواهی

                                        که سر داده ست گلبانگ اجابت را خدا اینجا!

مولا صاحب الزمان

+ نوشته شده توسط چند تا بنده خدا |


تولدت مبارک عزیزم

۱۰ اسفند تولد عزیزترینم که پیشاپیش بهش تبریک می گم

 از طرف خواهرت آمنه

+ نوشته شده توسط چند تا بنده خدا |


آنکس که چشم دارد خواهد دید و آنکس که گوش دارد خواهد شنید و آنکس که قلب دارد احساس خواهدکرد... .

خدا آنجا نیست - همینجاست......

بعدا نیست ـ همین حالاست........

غربیه نیست ـ آشناست

گاهی نیست ـ همیشگیست

دور نیست ـ نزدیکست

بودنش از آن جهت نیست که تنها امیر تو باشد آمده است تا محبوب تو باشد . خداییش از آن جهت نیست که تو تنها گاهی بگویی خدایا کمکم کن آمده است که تو هموراه بگویی)محبوبترینم دوستت دارم(

آری آنکس که چشم دارد خواهد دید........ و آنکس که گوش دارد خواهد شنید و آنکس که قلب دارد احساس خواهد کرد که خدا آنجا نیست........همینجاست........

خدایا فقط تورودارم فقط پیش تو میتونم غصه هامو فریاد بزنم . کمکم کن.

+ نوشته شده توسط چند تا بنده خدا |


 سيبي از درخت وسوسه

 

 نامت چه بود؟  آدم

فرزندِ كي ؟  من را نيست نه مادري و نه پدري بنويس اول يتيم عالم خلقت

محل تولد؟  بهشت پاک

اينک محل سکونت؟  زمين خاک

آن چيست بر گُرده نهادي؟ امانت است.

قدت؟  روزي چنان بلند که همسايه خدا ، اينک به قدر سايه بختم بروي خاک

اعضاي خانواده؟  حواي خوب و پاک، قابيل وحشتناک،هابيل زير خاک

روز تولدت؟ در جمعه اي ،به گمانم روز عشق

رنگت؟  اينک فقط سياه ز شرم چنان گناه

وزنت؟ نه آنچنان سبک که پَرم در هواي دوست نه آنچنان سنگين که نشينم به اين زمين

جنست؟  نيمي مرا زخاک نيمي دگر خدا

شغلت؟  در کار کشت اميد بروي خاک

شاکي تو؟  خدا

نام وکيل؟  آن هم فقط خدا

جرمت؟  يک سيب از درخت وسوسه

تنها همين؟  همين و بس

حکمت؟  تبعيد در زمين

همدمت در گناه ؟  حواي آشنا

ترسيده اي؟  کمي

زچه؟  که شوم من اسير خاک

آيا کسي به ملاقاتت آمده است؟  بلي

چه کس؟  گاهي فقط خدا

اري گلايه اي؟  ديگر گِله نه ولي...

ولي که چه؟ حکمي چنين آن هم به يک گناه؟!!!!

دلتنگ گشته اي؟  زياد

براي که؟  تنها فقط خدا

آورده اي سند؟  بلي

چه؟ دو قطره اشک

داري تو ضامني؟  بلي

چه کس؟  تنها  خدا

در آخرين دفاع؟  مي خوانمش چنان که اجابت کند دعا

+ نوشته شده توسط چند تا بنده خدا |


 نامه ای از طرف خدا

 امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني، حتي براي چند کلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد، از من تشکر کني.ا ما متوجه شدم که خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي. خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني، شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني، سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار، تلويزيون را روشن کردي. نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري... باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي، شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني. حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن،دعا، فکر، يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي. خوب،من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا امروز وقت داري ؟! اگر نه، عيبي ندارد، مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

                                  دوست و دوستدارت:خدا 

 گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست . گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 سپاس خداي را

 چه دلپذيراست

اينکه گناهانمان پيدا نيستند

وگرنه مجبور بوديم

هر روز خودمان را پاک بشوييم

شايد هم مي بايست زير باران زندگي مي کرديم

و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان

شکل مان را دگرگون نمي کنند

چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم

خداي رحيم ! تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس ... 

 بازمانده کشتی شکسته

تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته از نجات دهندگانش پرسيد:شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"آنها جواب دادند: ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم.وقتي اوضاع خراب مي شود نا اميد شدن آسان است.ولي ما نبايد دلمان را ببازيم  چون حتي در ميان درد و رنج  دست خدا در كار زندگي مان است.پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد  ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.

+ نوشته شده توسط چند تا بنده خدا |


گفتگو با خدا ......

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد» خدا لبخندي زد و پاسخ داد: « زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟» من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟» خدا جواب داد.... « اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند» «اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند» «اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند» «اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند» دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت.... سپس من سؤال كردم: «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟» خدا پاسخ داد: « اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند» « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند» «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند» « اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند» « ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است» « اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند» « اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند» « اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند» باافتادگي خطاب به خدا گفتم: « از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم» و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟» خدا لبخندي زد و گفت... «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

+ نوشته شده توسط چند تا بنده خدا |


خدايا مهربانم كن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضايت را عطايم كن
بفهمان زندگي زيباست
خداوندا، تو راه سبز ايمان را نشانم ده
رفيقا! مهربانا! عاشقم فرما
تو پاكم كن، قرارم ده
كريما، دستهاي گرم و لبخندي، عطايم كن
تو اي نزديك تر از من به من
اينك مرا درياب، پناهم ده
خداوندا
نمي دانم چه تقديري مرا فرموده اي اما
براي مردمان خوب اين وادي
عطا فرما
هزار اميد

 هزار و سيصد آگاهي

هزار و سيصد و هشتاد بهروزي
هزار و سيصد و هشتاد و هفت لبخند زيبا را
 

                                          

+ نوشته شده توسط چند تا بنده خدا |


بهشت همان راه بهشت است"

 فلوت بي نهايت، بي وقفه نواخته مي شود،

 و نوايش عشق است.

وقتي كه عشق تمام محدوديت ها را ترك مي گويد،

 به حقيقت مي رسد.

رايحه اش به چه وسعتي پخش مي شود!

پاياني ندارد، هيچ چيز سرراهش را نمي گيرد.

شكل اين نوا درخشان است

همچون ميليون ها خورشيد:

آن ويناي بي قياس نت هاي حقيقت را مي نوازد.
  طريق عشق ظريف است!

در آن، نه خواستن وجود دارد و نه نخواستن،

 در آنجا فرد خويش را در پاهاي او گم مي كند،

 در آنجا فرد در شوق جستن غرقه مي شود:

غوطه ور در اعماق عشق

همچون ماهي در آب.
  عاشق هرگز در تقديم كردن سرش

براي خدمت به خدايش تاخير نمي كند.
  كبير راز اين عشق را برملا مي كند.

+ نوشته شده توسط چند تا بنده خدا |


خدایا تو را شکر........

+ نوشته شده توسط چند تا بنده خدا |


بخوانیم و بیندیشیم .... ساده نگذریم

 خدایا هر چی تو بخوایی..!!

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :

آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم .

 مار بهتر است یا انسان؟؟

یه مارگیری نشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.می خواست بگیردش.یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد از اونجا می گذشت.ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت: این می خواد منو بگیره.خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و بعد از چند دقیقه که برگشت دید که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟ماره گفت:من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش.

اما من در راه محبوبم چه کردم؟ کاری کردم که بگم خدا این کارو فقط و فقط برای تو انجام دادم؟

کریم تارزن..

میگن یه مطربی بود در مشهد به نام کریم تارزن.آلوده بود.خیلی بد بود.تارش سر شونش بود.داشت می زد و می رفت. تو راه دید یه جایی جمعیت خیلی زیاده. دم بازار فرش فروشای مشهد. پرسید چه خبره اینجا؟گفتن که آسیدهاشم نجف آبادی اینجا منبر میره(ایشان اهل دل بود.صاحب نفس بود.نفسش در مردم اثر می کرد).کریم تارزن یه مرتبه با خودش گفت که بریم در خونه خدا.ببینیم این چی می گه که این قدر مردم جمع میشن   

          تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است .... ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است

مسجد شد.شلوغ بود.همون دم در که مردم کفشاشونو در میارن زانو زد و نشست.مرحوم آسید هاشم رو منبر نشسته بود.دید یه مشتری براش اومده.از اون مشتریای عالی.بحثشو عوض کرد آورد توی توبه و رحمت و مغفرت حق.با لحن شیرینی که داشت شروع کرد این ابیات معروف رو خوندن:

                  باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی ... گر کافر و گبر و بت پرستی باز آی

                  این درگه ما درگه نومیدی نیست .......... صد بار اگر توبه شکستی باز آی

تارزنه شروع کرد گریه کردن.دستشو بلند کرد.صدا زد آی آقا یه سوال دارم ازت.سرها برگشت عقب ببینن سائله کیه.دیدن مطربه اومده.آلودهه اومده. ـسوالت چیه؟بپرس ـگفت رو منبر از قول خدا داری می گی باز آی باز آی هر آنچه هستی باز آی.سوالم اینه که اگه من آلوده برگردم رام می ده؟آخه من خیلی بدم. ـگفت عزیز دلم خدا در خونشو برا تو وا کرده.منم برا تو منبر رفتم.خدا این مجلسو برا تو آماده کرده.کریم تارشو بلند کرد زد زمین.تار شکست.گفت آقای نجف آبادی قیامت شهادت بده که من آمدم.آشتی کردم.

یکی از علمای بزرگ مشهد می فرمود کار این تارزنه به جایی رسید هر که در مشهد یه حاجت سختی داشت صبح میومد پیش این تارزنه می گفت آقا امروز رفتی حرم امام رضا سفارش ما رو بکن می رفت سفارش می کرد امام رضا حرف این مطربه رو می خرید. (رحمت خدا خیلی زیاده.حدیث داره خدا ۱۰۰قسمت رحمت داره.یه قسمتشو بین همه موجودات هستی تقسیم کرده تمام این محبتا به برکت اون یه قسمته.۹۹قسمت رحمتشو نگه داشته قیامت بین بنده هاش تقسیم کنه)

+ نوشته شده توسط چند تا بنده خدا |


+ نوشته شده توسط چند تا بنده خدا |


 از طرف خدا

مي دانم هراز گاهي دلهاتان تنگ مي شود . همان دلهاي بزرگي که جاي من در آن است آنقدر تنگ مي شود که حتي يادت مي رود من آنجايم .دلتنگيهايت را از خودت بپرس .

نگران هيچ چيز نباش !

هنوز من هستم . هنوز خدايت همان خداست ! هنوز روحت از جنس من است !

اما من نمي خواهم تو همان باشي !

نگران شکستن دلت نباش !

شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشکند . اما جنسش عوض نمي شود ....

چون من شکست ناپذير هستم ....

چون مرا داري ....

چون هر وقت گريه گريه ميکني دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ....

چون هر گاه تنها شدي ، تازه مرا يافتي ....

چون هر گاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم ، صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيدم .

درست است مرا فراموش کردي ، اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم !

دلم نمي خواهد غمت را ببينم ...مي خواهم شاد باشي ...

اين را من مي خواهم ...تو هم مي تواني اين را بخواهي .